ابراهيم بن منصور ابن خلف النيسابوري

77

قصص الانبياء ( فارسى )

قصهء سىام لوط پيغامبر عليه السلام گفته‌اند لوط پسر عمّ ابرهيم بود عليهما السلم ، و هم در آن‌وقت بود كه ابرهيم بود . حق تعالى او را بدان ديار فرستاد و آن هفت شارستان « 1 » بود و بعضى گفته‌اند بحدّ كرمان بود . در عجم آمد و ايشان را دعوت كرد و معجزها بنمود ، بگرويدند . و چنين آمده است از قصّه كه اهل شارستانها بلوط بگرويدند ، مردمانى بودند بصلاح و پارسا ، و لكن ابليس بيامد و ايشان را از راه ببرد و بدان فعل افكند ، كه ابليس بيامدى برسم غريبان و بعضى از زنان ايشان بگرفتى و زنا كردى . و آن قوم بزنان مولع بودند ، و ابليس را هرچه براندندى نرفتى و آن كار خود همىكرد « 2 » ، باز بيامدى بر شبه غريبان [ b 53 ] و گفتى اگر خواهيد كه ازيشان برهيد با ايشان اين معاملت بكنيد تا بگريزند . اين فرمان بكردند . و چند بار اين فعل بكردند تا همه عادت كردند ، و از زنان اعراض كردند . آنگاه لوط ايشان را بازداشت ، فرمان نكردند . و در قصّه چنين آمده است كه گفتند يا لوط هرچه بفرمايى فرماى و ليكن ازين كار برنگرديم و خداى تعالى اين حرام نكرده است . و هر روز لوط را مىزدند و همه بران اتفاق كردند و گفتند اگر خداى تو ما را بازدارد ازين ، ما ترا و خداى ترا نخواهيم ، و كافر گشتند . و گفتند اگر [ از ] اينكه مىگويى بازگردى و اگر نه ترا سنگ‌سار كنيم . قوله عزّ و جلّ : لَئِنْ لَمْ تَنْتَهِ يا لُوطُ لَتَكُونَنَّ مِنَ الْمُخْرَجِينَ « 3 » .

--> ( 1 ) - شهرستان ( 2 ) - كردى ( 3 ) - الشعراء 167